تبليغاتX
مشترك مورد نظر

مشترك مورد نظر

داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن

بابایی - 91

به دختر کوچکش گفت: رقیه جان! عمه اینا که اومدن اینجا، جلوی زهرا نیای دست دور گردنم بندازی یا بشینی روی پاما! خب؟ بابایی هم صدام نزن

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 23  به قلم محمد مبيني  | 


امید - 90

گفت: همه امتحانات رو خراب کردی. دیگه به چه امیدی میای مدرسه؟

گفت: به امید شما

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 10  به قلم محمد مبيني  | 


... - 89

دست خودش نبود. حالش داشت بهم میخورد. شوهرش را میدید که حالا کنار یک زن جوان نشسته و .... البته شوهرش تقصیری نداشت. خودش اصرار کرده بود که برود یک زن دیگر بگیرد. بالاخره هر چه بود دلش برای مردش میسوخت که بچه دار نمی شد. اما حالا انگار کمی حسادتش گل کرده بود. عاقد داشت صیغه عقد را جاری می کرد... یاد سفره عقد خودش افتاد. حالش داشت بدتر میشد. ناگهان عق زد، بلند شد و بیرون دوید.

2 نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 15  به قلم محمد مبيني  |