مشترك مورد نظر
داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن
زندانی - 76
عصر روز آخر ماه شعبان بود. دستبند به دستش زده بودند و می خواستند او را ببرند. مرد به او گفت: خوشحالم که دستگیرت کردند. در مدتی که نیستی، نفس راحتی خواهم کشید. پوزخندی زد و جواب داد: تو آنقدر بیچاره ای که اگر من هم نباشم، باز گناه خواهی کرد.

2 نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 5 به قلم محمد مبيني |
پشیمان - 75
باران به شدت می بارید ولی او همچنان روی عرشه ایستاده بود. تکیه داده بود به لبه کشتی. خیره شده بود به نقطه ای در خشکی و اشک می ریخت. امتداد نگاهش را دنبال کردم... فرزندش را دیدم که از کوه بالا می رفت و آب پا به پایش بالا می آمد.
2 نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 5 به قلم محمد مبيني |
اخراجی - 74
زخمی و خاکی، بیرون مزرعه، روی زمین افتاده بود. کار کسی غیر از پیرمرد بدعنق نمی توانست باشد. قبلاً اخطار داده بود که اگر درست کار نکنی، کلاه هایمان توی هم می رود. حتی یک بار هم گفته بود کاری نکن که مجبور شوم بیرونت کنم. البته او هم کم نگذاشته بود؛ ولی خب، بیشتر از این نتوانسته بود کاری انجام دهد و نهایتاً تهدید پیرمرد عملی شد. ... کلاغ ها که آن حوالی پرواز می کردند، او را دیدند و آمدند، دورش نشستند. از آثار و شواهد فهمیده بودند قضیه از چه قرار است. از شرم سرشان را پایین انداخته بودند و چیزی نمی گفتند. سرانجام یکی از آنها گفت: «شرمنده! همه اش تقصیر ما بود». مترسک، در جواب فقط اشک می ریخت.

2 نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11 به قلم محمد مبيني |
برگردیم - 73
شب بود و او با دوستش روی پله جلوی ساختمان نشسته بودند. به دختری که در آن تاریکی از سر کوچه می آمد اشاره کرد. بلند شدند و به سمت او رفتند. هنوز چند قدمی جلو نرفته بودند که گفت: «برگردیم؛ خواهرمه!»
2 نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 13 به قلم محمد مبيني |