تبليغاتX
مشترك مورد نظر

مشترك مورد نظر

داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن

مقصر - 61

نوبت رمی جمرات بود؛ نزدیک که رسید، ایستاد، بسم اللهی گفت و اولین سنگ را به طرف جمره پرتاب کرد. خیلی جدی و در عین حال عصبانی بود؛ انگار مقصر همه اشتباهات و گناهانش را شیطان می دانست. هنوز سنگ دوم را پرتاب نکرده بود که سنگی به سرش خورد.

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10  به قلم محمد مبيني  | 


عملیات - 60

آن طرف رودخانه که رسیدیم در ساحل رود جسد زخمی اش را پیدا کردیم در حالی که دهان خودش را پر از گِل کرده بود! قبل از حمله اصرار داشت که در عملیات شرکت کند. گفتم: نه. این عملیات حساس است و تو خیلی جوانی. ممکن است زخمی بشوی و فریاد بزنی. گفت: قول می دهم اگر زخمی شدم فریاد نزنم

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19  به قلم محمد مبيني  | 


اصرار - 59

گفت: «می خواهم ببینمت». جواب داد: «طاقت نمی آوری». باز هم اصرار کرد....بالهایش که سوخت به حرف شمع رسید

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 10  به قلم محمد مبيني  |