مشترك مورد نظر
داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن
لیوان -41
توی این فکر بودم که چرا محبت خدا توی دلم نمیاد... پرسید: چای میخوری؟! گفتم: آره. گفت: بلند شو لیوانتو بیار... قوری رو تا نزدیک لیوان آورد. نگاهش که به لیوان افتاد گفت: بابا این که کثیفه! لیوان رو برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه... چرا محبت خدا توی قلبم نمیاد؟
2 نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 23 به قلم محمد مبيني |