مشترك مورد نظر
داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن
غريبه!
براي اولين بار بود كه مي خواست به مسافرت برود. نمي دانست چه كار بايد بكند. به او كمك كردند تا سوار ماشين شود... در بين راه از ديدن مناظر اطراف كلي ذوق كرده بود. وقتي كه رسيدند دلش نمي خواست پياده شود اما به زور او را پياده كردند و به طرف آغل بردند. حالا او بين گوسفندهايي كه آنجا بودند به شدت احساس غريبگي مي كرد.
2 نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 22 به قلم محمد مبيني |