مشترك مورد نظر
داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن
نذري
هنوز مانده بود تا تاسوعا عاشورا.به دلش افتاده بود امشب غذای حضرت را بخورد.در کوچه پس کوچه ها سراغ از هیئت می گرفت....از دم در هیئت های آخر که می گذشت دلش شور افتاد که مبادا در خانه حسین جایی ندارد.سرخورده و دل شکسته به خانه بازگشت.بلا فاصله مادر گفت:"غذای حضرتی آورده اند،گرمش کرده ام.برو....." دلش شعله گرفت،گویی امام به خانه دلش آمده بود...
به قلم سعيد هاشمي.
2 نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 12 به قلم محمد مبيني |