تبليغاتX
مشترك مورد نظر

مشترك مورد نظر

داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن

دفتر

زنگ املا بود. دفتر و مدادش را روي ميز گذاشت. تصميم گرفت اين بار بدون غلط بنويسد... املاها كه تصحیح شد معلم گفت از هر غلط بيست بار بنويس. دلش لرزيد. نگاهي به غلط ها انداخت. چند برگ آخر دفترش را يك بار ديگر شمرد.

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 18  به قلم محمد مبيني  | 


زلزله


بم زلزله آمده بود،حسين گفت بيا برويم كمك...به بم كه رسيديم پرسيدم ،خب،از كجا شروع كنيم؟!جواب نداد.دنبالش راه افتادم...از اينجا شروع كنيم...چهار نفر را بيرون كشيديم...كارهايشان را انجام داديم و دفنشان كرديم.تازه يادم آمد كه حسين اهل بم است...

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 8  به قلم محمد مبيني  | 


سبك

پدر كودك را بلند كرد و در آغوش گرفت. كودك هم مي خواست پدر را بلند كند. وقتي روي زمين آمد دست هاي كوچكش را دور پاهاي پدر حلقه كرد تا پدر را بلند كند ولي نتوانست. با خود گفت حتماً چند سال بعد مي توانم. بيست سال بعد پسر توانست پدر را بلند كند. پدر سبك بود. به سبكي يك پلاك و چند تكه استخوان

2 نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 11  به قلم محمد مبيني  |