تبليغاتX
مشترك مورد نظر

مشترك مورد نظر

داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن

مصيبت

صندلي كنار دختر جوان خالي بود و او آمد درست همان جا نشست. هيچ وقت چنين موقعيتي برايش پيش نيامده بود؛ ضربان قلبش تند شده بود و احساس مي كرد بدنش خيس عرق شده. مظلومانه نگاهش را پايين انداخته بود و جرأت نداشت به دختر جوان نگاه كند. لحظات به سختي مي گذشت و او هر لحظه اضطرابش بيش تر مي شد. مي خواست با دختر جوان سر صحبت را باز كند اما ترجيح داد ساكت باشد. در بلاتكليفي عجيبي به سر مي برد؛ نه مي توانست با دختر جوان حرف بزند و نه حتي به او نگاه كند. با خود گفت: عجب مصيبتيه اين مراسم عقد!

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 19  به قلم محمد مبيني  | 


ديده بان

«من از اين بالا همه جا را مي بينم. من از اين جا همه آدم ها و اسب ها را مي بينم. چقدر آدم! چقدر اسب! ... من از اين بالا حتي رودخانه اي مي بينم. چقدر آب! كاش كسي جرعه اي آب به من بدهد... . تا كنون پدر مرا روي دست هايش بلند نكرده بود. نمي دانم اكنون چرا اين كار را كرده... . من از اين بالا كسي را مي بينم كه تيري سه شعبه به كمان گذاشته و به سوي ما نشانه رفته است.من...»

 

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 11  به قلم محمد مبيني  | 


بسم الله...

به نام خدا

سلام

اگر خدا بخواهد به زودي در اين مكان يك وبلاگ افتتاح مي شود.

تقدیم به همونی که خودش میدونه

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 13  به قلم محمد مبيني  |