تبليغاتX
مشترك مورد نظر

مشترك مورد نظر

داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال

عروسک - 68

«عزیزم! امروز روز تولد مریم است. لطفاً موقع برگشتن، یک عروسک برایش بخر». مرد یادداشت را دوباره در جیبش گذاشت. ... بعد از جشن تولد که مهمانها رفتند، مریم مشغول بازی با عروسک جدیدش شد؛ پدر، طوری که کسی نفهمد و در حالی که لبخند می زد، به او گفت: «ولی اصلاً دستخط مامانت رو خوب تقلید نکردی!».

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21  به قلم محمد مبيني  | 


مسیح - 67

مسیح زودتر از بقیه بلند شد و ایستاد. تکبیر را که شنید دست هایش را بالا برد و نیت کرد: چهار رکعت نماز ظهر به امامت حجت بن الحسن... الله اکبر

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 5  به قلم محمد مبيني  | 


درددل - 66

با هر کس که حرف مي زد، هنوز چند دقيقه نشده، طرف معذرتخواهي مي کرد و مي رفت... آخر نتوانست يک دل سير با يک نفر درد دل کند. خسته شده بود. بليطهايش را برداشت و برگشت توي باجه بليط فروشي.

 

(عکس:وبلاگ طبقه چهارم http://4thfloor.blogfa.com/post-152.aspx)

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 5  به قلم محمد مبيني  | 


جمعه - 65

گفت:«لطفاً این پرونده ها را بشمار» ... گفتم:«مثل هفته قبل ... هنوز به سیصد تا هم نرسیده». غمی روی چهره اش نشست. گفت: «یاران من کی کامل می شوند؟...»

2 نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23  به قلم محمد مبيني  | 


مادر - 64

فاطمیه که شد، سید پارچه ای روی در مغازه اش زد که: به علت شهادت مادرم، مغازه تعطیل است...

2 نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 12  به قلم محمد مبيني  | 


افسوس - 63

نشسته بود کنار خيابان، بالاي سر زنش و گريه مي کرد. داد می زد و به خودش لعنت مي فرستاد. ديگر فايده اي نداشت؛ حتي اگر همه کلاه های ايمني دنيا را روی سرش مي گذاشت.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 7  به قلم محمد مبيني  | 


عسل - 62

وقتی که نشست فهمید که باز هم اشتباه کرده. اعصابش حسابی خرد شده بود. با صدای بلند فریاد زد: لعنت به این گلهای مصنوعی

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7  به قلم محمد مبيني  | 


مقصر - 61

نوبت رمی جمرات بود؛ نزدیک که رسید، ایستاد، بسم اللهی گفت و اولین سنگ را به طرف جمره پرتاب کرد. خیلی جدی و در عین حال عصبانی بود؛ انگار مقصر همه اشتباهات و گناهانش را شیطان می دانست. هنوز سنگ دوم را پرتاب نکرده بود که سنگی به سرش خورد.

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10  به قلم محمد مبيني  | 


عملیات - 60

آن طرف رودخانه که رسیدیم در ساحل رود جسد زخمی اش را پیدا کردیم در حالی که دهان خودش را پر از گِل کرده بود! قبل از حمله اصرار داشت که در عملیات شرکت کند. گفتم: نه. این عملیات حساس است و تو خیلی جوانی. ممکن است زخمی بشوی و فریاد بزنی. گفت: قول می دهم اگر زخمی شدم فریاد نزنم

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19  به قلم محمد مبيني  | 


اصرار - 59

گفت: «می خواهم ببینمت». جواب داد: «طاقت نمی آوری». باز هم اصرار کرد....بالهایش که سوخت به حرف شمع رسید

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 10  به قلم محمد مبيني  | 


عاشق - 58

خیلی عاشق نوکیاN76بود. یک روز صبح که از خواب بیدار شد، گفت: دیشب خوابN76رو دیدم! ...اون موقع بود که فهمیدم هنوز عاشقت نیستم

2 نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 9  به قلم محمد مبيني  | 


تنها - 57

دو برادر که کشتی می گرفتند، پدربزرگ برخلاف پدر و مادر آنها، برادر بزرگتر را تشویق می کرد! از پدربزرگ پرسیدند: شما چرا برادر بزرگتر را تشویق می کنید؟ با گریه گفت: آسمانها را نگاه کردم دیدم فرشتگان حسین را تشویق می کنند؛ به شما نگاه کردم دیدم شما هم او را تشویق می کنید؛ دیدم حسنم تنهاست

2 نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 9  به قلم محمد مبيني  | 


برف - 56

روی برف ها که سر خورد، قبل از این که روی زمین بیافتد، دستش را حائل کرد تا کمتر آسیب ببیند ... از روی زمین بلند شد؛ برف ها را از روی لباسهایش پاک کرد و راه افتاد ... با خودش فکر کرد: اگر کسی دست نداشته باشد...


2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11  به قلم محمد مبيني  | 


خداحافظی - 55

در این اضطراب بود که چگونه با مادر خداحافظی کند و او را تنها بگذارد و برود. می دانست شاید برگشتی در کار نباشد و این، اولین و آخرین خداحافظی او باشد. به مادر نگاه کرد که سینی آب و قرآن در دست داشت و به تماشای او ایستاده بود. سعی کرد آخرین جمله های مادر را حدس بزند؛ «مواظب خودت باش پسرم»، «ایشالا جنگ زود تموم شه برگردی خونه»، «زود به زود زنگ بزن»، «هر وقت شد مرخصی بگیر یه چند روزی بیا اینجا» ... از زیر قرآن که رد شد، برگشت سمت مادر و خداحافظی کرد. مادر گفت: خداحافظ. سلام من رو به حضرت زهرا برسون

(برداشتی از خاطره یک مادر شهید)

2 نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 8  به قلم محمد مبيني  | 


ویژه نامه محرم

سه داستانک از سید

 ازعشقت آتیش گرفتم ... آواره شدم .. کتک خوردم ... خلاصه هر بلایی که فکر کنی از عشقت کشیدم !!! بنظرت این همه بس نیست واسه یه بار دیدنت ؟؟؟...بغضش ترکید...
چند لحظه بعد معشوقش رو گذاشتن توی تشت براش آوردن ...

 همه جا آنقدر ساکت شده بود که انگار نه انگار کسی اونجاست . انگار همه چیز تموم شده بود . انگار با هم تموم کرده بودند . دست گرمی رو روی شونش احساس کرد . صورتش رو که از روی صورت اکبر برداشت تمام محاسنش خونی بود .

 خدایا شاهد باش که این اولین باری نیست که دارم امتحان میشم و گواهی میدهم به اینکه تا آخر عمر در حال امتحانم اما خدایا این بار نه !!! اینطور نه !!! اینجا نه !!! حالا نه ... دهانش بسته بود و داشت با خدا راز و نیاز می کرد ... هنوز حرفش تموم نشده بود که تیر خورد توی مشکی توی دهنش بود ....

داستانکهای محرمی (پیشین) وبلاگ مشترک مورد نظر:

غنیمت * تشنگی * عروسی * نماز شب * هدیه کوچک * فدایی * عاشق * دیده بان

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8  به قلم محمد مبيني  |