تبليغاتX
مشترك مورد نظر

مشترك مورد نظر

داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن

بوسه -97

هر چه گریه و زاری کرد که صورت پدر را ببوسد، اطرافیان نگذاشتند. مریم جلو رفت و به پدرش گفت: «خب بذارید باباشو ببینه». سرش را آورد در گوش مریم و گفت: عموت سر نداره، میفهمی؟

 

2 نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12  به قلم محمد مبيني  | 


نهی از منکر - 96

حجاب درستی نداشت. کنارم ایستاده بود؛ فرصت را غنیمت شمردم و گفتم: میخواستم ببینم فرصت دارید چند تا سؤال ازتون بپرسم؟ نگاهی به من انداخت و دوباره به روبرو زل زد و گفت: وقت ندارم؛ آدم از شما که ریش میذارید بیشتر باید بترسه! گفتم: ولی شما که نمیدونید چی میخوام بپرسم! گفت: وقت ندارم! و رفت آن طرف تر ایستاد

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 0  به قلم محمد مبيني  | 


امانتی - 95

مانده بود چه بگوید. حرفی برای گفتن نداشت. از خجالت سرش را پایین انداخته بود و اشک می ریخت. چاره ای نبود... دو دستی امانتی را تحویل داد و گفت: «ببخشید! امانتدار خوبی نبودم؛ پهلویش شکست...»

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 21  به قلم محمد مبيني  | 


94 - کوچه

- دیشب که ساواکیا دنبالمون کردند، نزدیک همین کوچه که رسیدیم، احمد گفت «تو از اون طرف برو، من میرم این ور» بعد پیچید توی این کوچه؛ منم مستقیم رفتم. خدا خیلی بهمون رحم کرد!

- ولی این کوچه که بن بسته!...

 

(برگزیده نخستین جایزه ادبی افرا؛ فروردین۸۸)

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 22  به قلم محمد مبيني  | 


جشن تولد - 93

گفت: اگه امروز خونه بودم، برام جشن تولد میگرفتند! گفت: به به! مبارکه! پس روز تولدت امروزه! راستی روز شهادتت کی بود؟! جواب داد: دو روز بعد از تو اومدم دیگه!

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 5  به قلم محمد مبيني  | 


یک صبح زمستانی - 92

گفت: خدا بد نده، مشکی پوشیدی!؟... و بعد هر دو کلاغ زدند زیر خنده!

2 نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 8  به قلم محمد مبيني  | 


بابایی - 91

به دختر کوچکش گفت: رقیه جان! عمه اینا که اومدن اینجا، جلوی زهرا نیای دست دور گردنم بندازی یا بشینی روی پاما! خب؟ بابایی هم صدام نزن

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 23  به قلم محمد مبيني  | 


امید - 90

گفت: همه امتحانات رو خراب کردی. دیگه به چه امیدی میای مدرسه؟

گفت: به امید شما

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 10  به قلم محمد مبيني  | 


... - 89

دست خودش نبود. حالش داشت بهم میخورد. شوهرش را میدید که حالا کنار یک زن جوان نشسته و .... البته شوهرش تقصیری نداشت. خودش اصرار کرده بود که برود یک زن دیگر بگیرد. بالاخره هر چه بود دلش برای مردش میسوخت که بچه دار نمی شد. اما حالا انگار کمی حسادتش گل کرده بود. عاقد داشت صیغه عقد را جاری می کرد... یاد سفره عقد خودش افتاد. حالش داشت بدتر میشد. ناگهان عق زد، بلند شد و بیرون دوید.

2 نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 15  به قلم محمد مبيني  | 


به عشق خودت - 88

سر سجاده ایستاده بود و اذان نمازش را میگفت ... بوی غذا که به مشامش رسید، با لبخند گفت: میبینم که غذای مورد علاقه منو درست کردی! و ادامه داد: حتماً دوباره میخوای منو سرکیسه کنی! زن از توی آشپزخانه جواب داد: نه، این دفعه رو به عشق خودت درست کردم؛ پول نمیخوام! مرد یکّه خورد. یادش رفت کجای اذان بوده ... نیت کرد: نه بخاطر بهشت و جهنم، فقط به عشق خودت... الله اکبر...

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 10  به قلم محمد مبيني  | 


فریاد - 87

دستهاشو که قطع کردند، خم به ابرو نیاورد. مشکها رو که پاره کردند، فریاد کشید. روی دیدن رقیه را نداشت... خدا به فریادش رسید.

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20  به قلم محمد مبيني  | 


خائن - 86

توله گرگ که بزغاله ضعیف الجثه را گرفت بعضی از گوسفندها و بزها گفتند ما حاضریم هر روز به تو شیر تازه بدهیم به شرطی که کاری با ما نداشته باشی! اشک چشمان بزغاله کوچک به خونهای چکیده از گلویش اضافه شد...

 اولمرت، سارکوزی و محمودعباس   حسنی مبارک و اولمرت  ملک عبدالله و بوش حسنی مبارک و بوش

کوکب هدایت

عشق بازیهایم با خدا

دفتر مستندسازی انقلاب

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19  به قلم محمد مبيني  | 


قیام - 85

حضرت که ظهور کرد، خدمت ایشان رسید و بعد از دقایقی عرض عشق و ارادت، اشکهایش را پاک کرد و پرسید: آقا! اول علیه کدام دشمن قیام می کنیم؟ صهیونیستها؟، وهابیت؟ یا بهائیت؟

فرمود: «قیام می کنیم» نه، «قیام می کنید». شما برو علیه خودت قیام کن!

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 7  به قلم محمد مبيني  | 


داستانک میهمان

اشتباه

ديروز كه رفته بودم به اسبها دونه بدم و به پرنده ها كاه، يه اسب سرشو  آورد بيخ گوشم و آروم گفت: فكر نمي كني يه چيزي اشتباهه؟! راست مي گفت! اونو آوردم بيرون و خودم رفتم تو اصطبل!

نوشته امیرحسین معینی

2 نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 4  به قلم محمد مبيني  | 


عمو - 84

چای را که دم کرد، چراغها را خاموش کرد و پنج شش دقیقه برای خودش روضه خواند؛ روضه اش که تمام شد، بلند شد و رفت دو تا چای ریخت و آورد؛ «آقا! خودتان گفتید هرجا روضه عمویم عباس خوانده شود، من آنجا حاضرم»

2 نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 13  به قلم محمد مبيني  |