مشترك مورد نظر
داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن
حسرت - 105
در جواب پسرش که نصیحتی از او می خواست، آهی از سر حسرت کشید و گفت: «پسرم! اولاً نگذار کسی بی جهت هندوانه زیر بغلت بگذارد. ما نسل اندر نسل تبحّری در آواز خواندن نداریم! این یادت باشد. ثانیاً اگر به فرض، خواستی آواز خواندنت را به رخ کسی بکشی، اول فکر کن ببین آیا قالب پنیری به منقار داری یا نه؟!»
2 نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 18 به قلم محمد مبيني |
اباالفضل - 104
«بابایی! کارنامه م رو امضا میکنی؟ خودکارتم شستم آوردم!» پدر دهانش را باز کرد و دخترک خودکار را در دهان پدر گذاشت...
2 نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22 به قلم محمد مبيني |
آبرو - 103
به فرشته ها فرمود: «خذوه فغلوه، ثم الجحیم صلوه» (بگیریدش، او را به غل و زنجیر بکشید و در آتش بیافکنید)... وقتی خواستند او را بگیرند، به خدا گفت: «خواهش می کنم جلوی خانواده و دوستانم آبرویم را نریز! دست کم بگو مرا از راهی ببرند که کسی مرا نبیند». فرمود: «تو در دنیا چقدر به فکر آبروی من بودی؟ آنگاه که فرشته ات پیوسته اعمال زشت تو را به من گزارش می داد و می گفت جانشینت گناه کرد...»
2 نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 19 به قلم محمد مبيني |
تذکر - 102
پرسید: «بابا! اگه دوستم یه کار بدی بکنه، من چی کار باید بکنم؟» پدر جواب داد: «باید بهش بگی این کار خوبی نیست. این کارو نکن!» پرسید: « اگه روم نشه بهش بگم چی؟» جواب داد: «خب روی یه تیکه کاغذ بنویس بذار توی جیبش».
صبح که مرد برای رفتن به اداره آماده میشد، در جیب کتش کاغذی پیدا کرد که: «بابا سلام. سیگار کشیدن کار خوبی نیست. لطفاً این کار رو نکن!»
2 نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17 به قلم محمد مبيني |
پرونده - 101
مثل هر جمعه با یک بغل پرونده از اتاق آقا زد بیرون. هنوز قدم از قدم برنداشته با کنجکاوی پرسیدم: «این هفته پرونده ها چطور بود؟» یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و درحالی که با سر به اتاق اشاره می کرد، آرام گفت: «صدای گریه آقا رو نمیشنوی؟!»
2 نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21 به قلم محمد مبيني |
سنگ صبور - 100
تا شب منتظر مرد غریب ماند تا بیاید و درددلهایش را بشنود. اما نیامد. گویا غربت مرد به سر رسیده بود و دیگر احتیاجی به چاه نبود...
2 نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0 به قلم محمد مبيني |
کاتالوگ - 99
-به جای اینکه این قدر قرآن بخونی، بیا کمک کن این سی دی رو نصب کنم. من از این کاتالوگ انگلیسی هیچی نمیفهمم!
قرآن را بست و رفت پیش او:
- بده ببینم چی نوشته...
- بفرمایید! ... حالا چرا اینقدر قرآن میخونی؟
- خب آدم هم بالاخره کاتالوگ داره!

2 نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 6 به قلم محمد مبيني |
داستانک مهمان2
گناه ٬ من ٬ خدا
بار اول که سایت رو باز کرد، صفحه قفل شد. بار دوم هم صفحه قفل شد! گفت اگه بار سوم هم قفل بشه، دیگه تو این سایت نمی رم. برای بار سوم هم قفل شد! به خودش گفت: بابا اینترنت اکسپلورر مشکل داره، ربطی به خدا نداره که پیش خودت فکر کردی خدا نمی خواد تو به گناه بیفتی!
دیگه هیچ صفحه ای قفل نشد...
نوشته شده توسط سید( وبلاگ اعترافات یک مجرم)
2 نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 20 به قلم محمد مبيني |
کت شلوار - 98
هر کس از کنارش رد میشد با حسرت به لباسهای شیک و گرانقیمت او نگاه می کرد و به او حسودی اش میشد. اما خودش هیچ علاقه ای به لباسهای زیبا و گران نداشت. ترجیح میداد ارزانترین و ساده ترین لباسهای دنیا را بپوشد اما در عوض بتواند یک قدم راه برود یا دو قدم بدود. دلش میخواست برود وسط بازار بایستد و داد بزند قدر اینکه میتوانید راه بروید را بدانید. نعمت پوشیدن این لباسها در مقابل نعمت راه رفتن هیچ است. توی این فکرها بود که یک نفر به او اشاره کرد و از فروشنده پرسید: آقا! این کت و شلوار چند؟
2 نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 22 به قلم محمد مبيني |
بوسه -97
هر چه گریه و زاری کرد که صورت پدر را ببوسد، اطرافیان نگذاشتند. مریم جلو رفت و به پدرش گفت: «خب بذارید باباشو ببینه». سرش را آورد در گوش مریم و گفت: عموت سر نداره، میفهمی؟

2 نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12 به قلم محمد مبيني |
نهی از منکر - 96
حجاب درستی نداشت. کنارم ایستاده بود؛ فرصت را غنیمت شمردم و گفتم: میخواستم ببینم فرصت دارید چند تا سؤال ازتون بپرسم؟ نگاهی به من انداخت و دوباره به روبرو زل زد و گفت: وقت ندارم؛ آدم از شما که ریش میذارید بیشتر باید بترسه! گفتم: ولی شما که نمیدونید چی میخوام بپرسم! گفت: وقت ندارم! و رفت آن طرف تر ایستاد
2 نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 0 به قلم محمد مبيني |
امانتی - 95
مانده بود چه بگوید. حرفی برای گفتن نداشت. از خجالت سرش را پایین انداخته بود و اشک می ریخت. چاره ای نبود... دو دستی امانتی را تحویل داد و گفت: «ببخشید! امانتدار خوبی نبودم؛ پهلویش شکست...»
2 نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 21 به قلم محمد مبيني |
94 - کوچه
- دیشب که ساواکیا دنبالمون کردند، نزدیک همین کوچه که رسیدیم، احمد گفت «تو از اون طرف برو، من میرم این ور» بعد پیچید توی این کوچه؛ منم مستقیم رفتم. خدا خیلی بهمون رحم کرد!
- ولی این کوچه که بن بسته!...
(برگزیده نخستین جایزه ادبی افرا؛ فروردین۸۸)
2 نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 22 به قلم محمد مبيني |
جشن تولد - 93
گفت: اگه امروز خونه بودم، برام جشن تولد میگرفتند! گفت: به به! مبارکه! پس روز تولدت امروزه! راستی روز شهادتت کی بود؟! جواب داد: دو روز بعد از تو اومدم دیگه!
2 نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 5 به قلم محمد مبيني |
یک صبح زمستانی - 92
گفت: خدا بد نده، مشکی پوشیدی!؟... و بعد هر دو کلاغ زدند زیر خنده!
2 نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 8 به قلم محمد مبيني |
بابایی - 91
به دختر کوچکش گفت: رقیه جان! عمه اینا که اومدن اینجا، جلوی زهرا نیای دست دور گردنم بندازی یا بشینی روی پاما! خب؟ بابایی هم صدام نزن

2 نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 23 به قلم محمد مبيني |
امید - 90
گفت: همه امتحانات رو خراب کردی. دیگه به چه امیدی میای مدرسه؟
گفت: به امید شما
2 نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 10 به قلم محمد مبيني |
... - 89
دست خودش نبود. حالش داشت بهم میخورد. شوهرش را میدید که حالا کنار یک زن جوان نشسته و .... البته شوهرش تقصیری نداشت. خودش اصرار کرده بود که برود یک زن دیگر بگیرد. بالاخره هر چه بود دلش برای مردش میسوخت که بچه دار نمی شد. اما حالا انگار کمی حسادتش گل کرده بود. عاقد داشت صیغه عقد را جاری می کرد... یاد سفره عقد خودش افتاد. حالش داشت بدتر میشد. ناگهان عق زد، بلند شد و بیرون دوید.
2 نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 15 به قلم محمد مبيني |
به عشق خودت - 88
سر سجاده ایستاده بود و اذان نمازش را میگفت ... بوی غذا که به مشامش رسید، با لبخند گفت: میبینم که غذای مورد علاقه منو درست کردی! و ادامه داد: حتماً دوباره میخوای منو سرکیسه کنی! زن از توی آشپزخانه جواب داد: نه، این دفعه رو به عشق خودت درست کردم؛ پول نمیخوام! مرد یکّه خورد. یادش رفت کجای اذان بوده ... نیت کرد: نه بخاطر بهشت و جهنم، فقط به عشق خودت... الله اکبر...
2 نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 10 به قلم محمد مبيني |
فریاد - 87
دستهاشو که قطع کردند، خم به ابرو نیاورد. مشکها رو که پاره کردند، فریاد کشید. روی دیدن رقیه را نداشت... خدا به فریادش رسید.
2 نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20 به قلم محمد مبيني |